عبدالله مستوفى

409

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

ولى روسها كه خيال كمونيست كردن تمام ، يا برسم على الحساب قسمتى از كشور ما را داشتند در اين وقت كه از كار جنگ با آلمان خلاص شدند ، بجاى تشكر از آبهائى كه ما باسكناس خود بسته و بمتحدين خود تقديم كرده بوديم و در عوض گرسنگىهائيكه خورده و نان و ساير مواد خواربار خود را براى اعاشهء قشون آنها فرستاده بوديم ، و در مقابل راه‌آهن و شوسه‌هاى خود كه براى حمل مهمات جنگى فرستاده از آمريكا در اختيار آنها گذاشته بوديم ، و در برابر كارخانه‌هاى خود كه براى ساختن لوازم جنگ به آنها تسليم نموده بوديم ، و در ازاى لوازم جنگى موجود خود كه بيريا به آنها واگذاشته بوديم ، در مقابل تمام اينها ، بفكر كمونيست تراشى در كشور ما افتادند ! ! آذربايجانى زودتر از همه چيز ايرانى است چند روزى از خاتمه يافتن جنگ نگذشته بود كه خبرهاى عجيب و غريبى از سمت آذربايجان بسمع رسيد . من سه سال در آذربايجان شرقى و غربى استاندار بوده و غير از خلخال تمام شهرها و قصبات آن را ديده و در هريك چند دفعه و هردفعه چند روز اقامت كرده ، و بجزئيات اخلاقى و كيفيات روحى اهالى اين قسمت از كشور ايران آشنا هستم . در مدت عمر خود در ساير قطعات كشور هم مأموريتها داشته و از اخلاق و روحيات ساير اهالى كشور هم بىاطلاع نيستم ، و بشهادت دو هزار صفحه « شرح زندگانى من » كه در اين چهار پنج سالهء اخير بدون هيچ يادداشت قبلى از وقايع ايام گذشته نوشته‌ام ، شخص بىحافظه‌اى هم نبوده ، و در همه چيز به نظر تعمق و دقت نگريسته‌ام . من مثل يكنفر شناسا ميگويم با اينكه اهالى آذربايجان تركى بلقور « 1 » ميكنند ، روح ايرانيت آنها را هيچيك از اهالى ساير قسمتهاى كشور ما ندارند . من در « شرح زندگانى من » از « بيزيمكى » و « ازگه » گفتن آنها شوخيهائى نموده ، و ضمنا نصايحى هم براى ترك دادن اين عادت به آنها كرده‌ام ، ولى همين حس « بيزيمكى و ازگه » كه اهالى پاره‌اى از شهرهاى آذربايجان بخصوص تبريزيها نسبت بهمشهريهاى خود و ساير اهالى ايران دارند ، همين حس را هم نسبت بايرانى و خارجى هم مذهب و خارجى همدين و خارجى مطلق دارا مىباشند و بهريك باندازهء قرب و بعد طبيعى آنها علاقه‌مند هستند ؛ و همين‌كه پاى مليت بميان آمد همزبانى و هم‌مذهبى را هم حقا از ياد مىبرند .

--> ( 1 ) - گندم را نيمه‌پز ميكنند و پوستش را ميگيرند و نيم‌كوب ميكنند مىشود بلقور و با برنج و نخود و لوبيا و سبزى كه دوغ كشك هم به آن ميزنند از آن آش ميپزند يا با برنج و لپه و باقلا از آن دم‌پخت درست ميكنند . از اينكه هر دانه‌اى كه آن را خوب نكوبيده باشند براى فهماندن زبرى و درشتى آن ميگويند بلقور كرده است يعنى درست نكوبيده است معلوم مىشود گندم نپختهء نيم‌كوب را هم به جهت نيم‌كوب بودنش بلقور گفته‌اند نه ساير خصايص آن . زبان تركى كه در ايران رايج است جز لهجه‌اى كه عوام بعضى از نقاط به آن تكلم ميكنند چيزى نيست ، و چون زبان درشت ناهموار است فارسها بلقور كردن را بجاى حرف زدن مصطلح كرده و بجاى اينكه بگويند تركى حرف مىزند ميگويند تركى بلقور مىكند .